کتابم به نمایشگاه آمد...
آفتاب گل می گرداند
تو
آفتاب را

کتاب«آن» کارهای کوتاه و سپید من با نشر «سپیده باوران»
شامل سه بخش:
گیسوی پنجره(شعرهای سپید)
گردباد(طرح ها)
عکس برگردان(کاریکلماتورها)
در غرفه سپیده باوران و فصل پنجم و دستانسرا
برابر تو نشستم دلم برای تو تنگ است
به جای پنبه به گوشت دو گوشوارهی سنگ است
بیار نان و پنیری کنار چای نگاهم
شکر بخند و به هم زن غمی که عین شرنگ است
بریز شربت حرفی به استکان سکوتت
دوای قند مکرر در انسولین سرنگ است
بده به دست صبورم عصای نازک پیری
تحملم کن و بنشین همین یکی دو درنگ است
مرا ببر به بهشتم کنار مادر و قصه
هزار و یک شب سنگین به گاهوارهی سنگ است
فدای چشم سیاهت شبانههای نخفتن
که پشت شیشهی پلکت دو شهر، شهر فرنگ است
برقص ماهی قرمز درون سینهی سردم
ببین که حوض بلورت کنار خاک و کلنگ است
لباس بخت سفیدم بلند و ساده و روشن
ملیله، منجوق و پولک به قامت تو قشنگ است
*
بلند میشود او میرود بدون توجه
نخوانده فاتحه حتی، عجیب گیجم و منگ است
بهار90
نخست-عرض می کنم که دیشب پاسی از شب گذشته بود که به صرافت افتادم پس از چند روزی سراغی از خاله خانباجی و دوستان بگیرم که دیدم ای وای بر من! دوستان قدم رنجه کرده اند و بنده شرمنده شده ام از دیر پاسخ گفتن بدیشان.
پس پستی موقتی گذاشتم و سلامی عرض کردم و عذرخواهی که در سفر بودم و دستم تهی از اینترنت. دوستان هم لطف کرده بودند و علیکی متقابلا مرقوم فرموده بودند. این است فلسفه ی کامنتهای اول این پست.
دیم-پس از رفراندم یا همان همه پرسی اخیر خودمان مبنی بر اینکه آیا حق داریم در حریم خاله خانباجی شعر جدی را هم شوخی شوخی بنویسیم یا نه؟ راستش را بخواهید به نتیجه ای نرسیدیم! بدون هیچ تقلبی در آراء مأخوذه و صنادیق رأی، موافقین و مخالفین برابر بودند.
بنابر این ما به این نتیجه رسیدیم که به نتیجه ای نرسیدیم!
و اما خانمی که ما باشیم و رویمان هم به حول و قوه ی الاهی کم نیست، تصمیم گرفتیم برای یکبار هم که شده در محضر خاله خانباجی غزلی بخوانیم شاید مقبول افتد...
یا شانس و یا اقبال!
فتمت
دیشب به خوابم اَمَدِگ عزِرئیل
دیدُم به دستش دُو تا چارشاخ و میل
تا که ماخواس جون مو ره بِستِنه
بِرَش آوُردُم همی جور هی دلیل
گفتُم عزیز هنوزه مو جوونُم
دنبال یَگ لقمهای نون و مونم
دِسپاچهیی، مگِر ماخوام در بُرُم؟
قابلِ تا ره نِدِره ای جونُم
وِستا بِرِی ای سِفَر آخرت
کُنُم از آقا طلب مغفرت
از همهی اَجنِبیا و خویشا
بِیِس باخوام یَگ دِفِهگی معذرت
اَنبونی از دُرُغ دِرُم با غیبت
چِل سالی نامُسِلمونی معصیت
اگر باخوام توبه کنُم ازینا
بِیِس از اول مو بُرُم تربیت
چِل سالی وَخ ماخوام که ادم بُرُم
به پای مِنبرا مو هر دَم بُرُم
یاد بیگیرُم راه درست کج نَرُم
جلوی خدا دولّا بُرُم خم بُرُم
بعد اَزی وختِشِه تِلافی کُنُم
چِل سالی کار بِرِی خِلافی کُنُم
سیوا کُنُم هر چیه نرمه شیشه
گناهامه تو چلوصافی کُنُم
دیدُم که عزرئیله رَف پِِشِیمون
اَزی حساب کتابای مو حیرون
دِفتر و دِستک، اِسباباشه ورداش
یَگ کاغذی نیویش گذاش به ایوون
نویشته بودگ سیرِ جون نِرِفته
به دنیا هیشکه دنیامون نِرِفته
تو صبر ایوب نِدِری، غیرِ او
هیشکه سر پیری جِوون نِرِفته
یادت بشه وازَم مو وَرمِگِردُم
یَگ دوری دورِ عالَمِر مِگِردُم
دو به شکی؟ وازَم میام، مِتِرسی؟
مو سر قولُم مِمَنُم مو مَردُم
یَگ دِفِه گی پِریدُم از تو خوابُم
لیچِّ عرق دیدُم تو رختخوابُم
لنگِ بِرارُم تو قِبِر قِههام بود
دیدُم که شُرِّه کِردِه دَسبِآبُم
